تبليغاتX
هر چی دل تنگم میخواهد می نو یسم
دختری از جنس غــــــــــــــــم !!!!!!!
 خستــــــــــــــــــــه
خسته شدم دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام بادون غصه می باره رو ترانه هام 

                               دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  |
 
در غریبی نالها كردم كسي يادم نكرد

در قفس جان دادم،صیاد آزادم نکرد

ظربه سيلي چنان از زندگي سيرم نمود

 ارزوي مرگ كردم مرگهم يادم نكرد....

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در شنبه نهم اردیبهشت 1385  |
 آری!!!!!

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه هجدهم فروردین 1385  |
 زندگی
زندگي يعني چه زندگي زيستن اجباري زندگي مردن تدريجي من زندگي روزهاي تکراري و سرديست که عشق از پس کوچه ي آن مي گذرد من نميدانم که چرا بايد زيست من نميدانم که چرا بايد مرد؟ به چه دل خوش کردم من به چه دل بستم من؟ قلب من بيمار است قلب من بيتاب است چهره ام سرد و خموش درد من جانکاه است زندگي شايد مردن ماهي بيرون از آبست يا که شايد ديدن مهتابست يا به قول سهراب شستن بشقاب است
|+| نوشته شده توسط lili naznazi در دوشنبه هفتم فروردین 1385  |
 روزای آخر سال
امروز دلم خیلی گرفته احساس میکنم هر چی به پایان این سال نزدیکتر میشم .......! آره دارم به پایان عمرم هم نزدیکتر میشم ..... نمیدونم چرا ولی یه حس غریبی دارم یه بغض گره خورده توی گلوم داره آزارم میده  ...... وقتی فکر میکنم که عمرمون به این سرعت گذشت و ما قدرشو ندونستیم وقتی یاد خاطراتی که گذشت می افتم فقط اون موقه ست که این بغض لعنتی می ترکهراستش نمیدونم چرا ولی من هر سال موقع تحویل سال سر سفره که با خانواده جمع میشیم سعی میکنم که به چهره ی هیچ کدومشون نگاه نکنم چون وقتی که نگاهشون میکنم یه فکرهایی می یاد سراغم که گریه ام میگیره وقتی که به این مسئله فکر میکنم که توی این سال جدید چه اتفاق های ممکنه که رخ بده و این سال دیگه این موقع هر کدوم از ما کجا هستیم خدا چه سر نوشتی برای ما نوشته و هزار فکر دیگه که دیوونم میکنه راستش میترسم ...... از آینده میترسم ولی باز توکل میکنم به اون خدای مهربون که به من صبر بده ودعا میکنم که سال دیگه این موقع همگی باز هم در کنار هم باشیم ولی بازم هر کاری میکنم سر سفره موقع تحویل سال گریه ام میگیره و با اشک به استقبال سال جدید میرم

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384  |
 گل غربت

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو .....؟

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم با خزانت نیز خواهم ساخت .

خاک میخزاند گر چه خشتی از تو

را حتی به رویا هم ندارم زیر سقف آرزوها می خواهم بمانم

بیگمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم

تا که زیبا تر بخوانم در همین ویرانه خواهم ماند واز خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دریا میرسانم..

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در شنبه بیستم اسفند 1384  |
 

                                             

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه نوزدهم اسفند 1384  |
 حرفهای ناگفته

هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این ذهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری ما رو هم فرا موش کنی

تو آ بروی عاشقی و پاک بردی دارم جدی میگم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونمو می خوردی

تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی

اما بدو ن که تو عاشقی باختی عشقو فروختی باختی باختــــــــــــــــی!!

یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه

توی اوج اشک عشقی یاد می گیرم که بخندم

هر کسی باخت مهم نیست مهم این که من برنده ام

از تو آینه ساخته بودم با چه سادگی شکستی توی

کارت مونده بودم اما اما سابت کردی پستی

من به غصه پا نمیدم به تو هم بها نمی دم

تو فقط یه نقطه بودی من تو رو صدا میدیدم

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه نوزدهم اسفند 1384  |
 مهربونی

گاهي آدم طوري از کسي مهربوني ميبينه که ديگه نمي تونه دل ازش بکنه...

تموم بدي هاي دنيا رو به خوبي هاي اون مي بخشه ...

از تمام دو رنگي هاي آدما به خاطر يکرنگي اون مي گذره ...

به خاطر همين مي شه که اون آدم براش يه دوست نيست بلکه يه عشقه...!

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه دوازدهم اسفند 1384  |
 دلم به قدر ستاره های آسمون گرفته.............!

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در شنبه پانزدهم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 کاش

در یک مکان با مرگ میعاد خواهم داشت کاش آن زمان و آن مکان اینجا و اکنون بود.............

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در جمعه چهاردهم بهمن 1384  |
 دل دیونه

 

منم یه تقویم پر از زمستون چله نشین دلی درب و داغون سال کبیسمو شگون ندارم از هیچ کسی خاطره ای ندارم جز یه نفر که دربو داغونم کرد بره بودم گرگ بیابونم کرد اما دلم تو غربت بیابون از راهی که رفته نشد پشیمون دل ای دل دیوونه کی دردتو میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384  |
 عشقمو دست کم نگیر
 

به خدا همیشه از خدا می خوام لحظه ی جداییمون سر نرسه تا همیشه پا به پای هم باشیم اما این کوچه به آخر نرسه! نگو تا ابد باید تنها باشم آرزوهای منو ازم نگیر

من می خوام با تو باشم با خود تو: عشق من عشقمو دست کم نگیر عشقمو دست کم نگیراین همه شادابی یه روزی حروم میشه کوچه هم تمام نشه عمرمون تمام میشه

تا ابد با من باش همه ی هستی من هستیم و ازم نگیر حرف رفتن و نزن.....

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384  |
 عشق...عشق....؟

عـشق فراموش کردن نيست...بلکه بخشيدن است

 عــشق گوش دادن نيست... بلکه درک کردن است

  عــشق ديدن نيست... بلکه احساس کردن اســـت

 عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست...........

بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

    

|+| نوشته شده توسط lili naznazi در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384  |
 
 
بالا